تا طلوع نگاهت،
در پس افق بی اعتنائی، پدیدار شد
ابر دیدگانم باریدن گرفت،
و اکنون سیلاب درد، در جانم می پیچد.
انبوه کلاغان،
که در نبودنت، در خیال خود
تا همیشه
با ما هم آشیان می شوند
منقار به زخم جانکاهم می زنند.
ما ماندیم و باران بی امان و
سیلاب درد،
ما ماندیم و رخسار زرد.
ما ماندیم و کلاغان ناآشنای
هم آشیان.
با یاد نگاهی،
و اینک آهی جانسوز در نبودنت
ای آغاز بی پایان ....
شاپرک ۱۰/۴/۱۳۸۸
برچسب: ای معلم تو را سپاس ای آغاز بی پایان,
نویسنده: سپیده اکبریپور