بگذارید کمی خودمانی باشم؛ یا بقول معروف، باخودم روراست باشم. راستش تا به خود آمدم، خودم را گرفتار خودخواهی ها و خودمحوری های ناخودآگاه دیدم. اما دلیلش چه بود و از کجا آمد؟.
این خودِ لعنتی، همیشه و حتی خیلی بیخودی با من بوده و خود را به من تحمیل کرده؛ چه آن زمان که کودکی بیش نبودم اما بین من و دیگران به علتی که آنروز برایم مرموز بود تفاوت عجیبی می دیدم که بعدها فهمیدم آن علت، خودباوری دیگران و خودکم بینی من بود که بعدها عقده شد و بصورت خودنمائی بروز کرد؛ و چه امروز که از هرچه خود هست بدلیل درک و تحمل این همه فشار و تبعیض بین خودی و 1 خودی و ن1 (آنچه در بیشتر جوامع دیدم) بیزارم.
کودکی بیش نبودم که می دیدم، من بی خود دست و پا می زنم و بعضی ارزش ها از قبل تعیین شده و بعضی مرزها بین آدم ها بصورت خود به خودی هست. کودکی که بی آنکه خود نقشی در پیدایش خود داشته باشد را در نظر بگیرید که مثلا" در یک خانواده اقلیت یا ضعیف هم بدنیا آمده باشد (غیر خودی)، تا آخرش را بخوانید: ....
از انواع حقارت ها و توسری ها از هم سن و سال ها گرفته تا والدین شان را باید تجربه کند؛ لابد خود آنها خیلی شایستگی ذاتی داشته اند که در خانواده ای از نوع خودی زاده شده اند؛ لابد خدا هم در مورد آنها خودی و غیر خودی و نخودی کرده دیگر!....
بزرگتر که شدم و وارد درس و مشق و مثلا اجتماع شدم خواستم سری بین سرها باشم؛ بازی نمایان شدن این خود بیشتر شد، هر جا می خواستم خودی نشان دهم، یک چیز کم داشتم، بی خودی زور میزدم، آخه بابا من غیر خودی بودم. به مرور خود باوری خودی ها و خودکم بینی من ریشه دارتر شد. هر جا که پا گذاشتم سعی در اثبات خود داشتم، غافل از اینکه تلاشی بیهوده بود.
در برخی موارد اثبات خود، به خودباوری می انجامید ولی بیشتر خودارضائی بود تا خودباوری.
القصه؛ این زخم هنوز تازه است، این زخم، 1 من و میلیونها انسان غیر خودی دیگر است که در تاریخ همیشه سر گشاده است اما مرهمی نیست، باید در هزارتوی خودی ها گم شد...........
شاپرک - بهمن ۱۳۸۹
برچسب:
نویسنده: سپیده اکبریپور