وای بر من،
در روءیای شیرین دیدارش،
که به خیالم، شاید زود،
همین نزدیکیها می بود
من چون کودکی خوابم برده بود
ولی او ارام و در سکوت،
دیرگاهی بود که از برم کوچیده بود
اکنون این منم: تنها،در هم و مغموم، در خزان روزگار
تنهاتر از هر روز ، در سوگ لحظه های دیروز
لیکن اوست: لبریز از هستی، در بهار آرزو، سرخوش از فردا
باز می گویم شکر، شادیش افزون باشد و بی انتها
چونکه او بود مرا ، دلیل شادی و سکون و هم آرام
بعد از او هیچ گاه ، با هیچ کس و در هیچ جای
دل نگیرد قرار، سر نگیرد سامان،
او که رفت، خزان شد،....
کاشانه ی من، تا ابد ،...
کلبه ی احزان شد
او نمیدانست ای دریغ.....
زیستن فقط یک فصل:
1 شد.....
برچسب:
نویسنده: سپیده اکبریپور