خرید بک لینک

عصر یخبندان                                   زمین سرد، آسمان سرد، پهندشت بیکران سرد، هوا سرد، فضا سرد، کهکشان سرد،   به هر جا بنگری، سرما ی جانسوز زمستان است که یخ بسته است و یخ ماندست تنها نمایان، سرد   به هر سو یخ، ز هرسو از هر طرف، یخ برون یخ، اندرون یخ، کجای این ناکجا یابی بجز یخ؟  بیابان یخ، خیابان یخ، امید مردمان، یخ غبار مردگان یخ، عبور زندگان یخ، چراغ آسمان، یخ   زیکسو مه، چو ابر مرگ، بر فراز قریه، پا برجاست   زمین لبریز اشک یخ بسته ویا سوی نگاه بی رمق، خسته وز آنسو دلخستگان بیمار، چو بسیارند و بسیار زمان در چنگ غربتی سنگین، نفسها تنگ، امید هم ناامید ازسوز سرماست،     کسی یارای یاری نیست، پدر را پور نشناسد، پسرها از پدر بیزار برادر با برادر سودای غمگساری نیست به مادر یا که خواهر را، هیچ کس دگر کاری نیست   واینک، این چنین،هر جا،  نشان از عصر یخبندان است          شاپرک - شامگاه 15 دیماه 1391 ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 21:53

      بگذارید کمی خودمانی باشم؛ یا بقول معروف، باخودم روراست باشم.  راستش تا به خود آمدم، خودم را گرفتار خودخواهی ها و خودمحوری های ناخودآگاه دیدم. اما دلیلش چه بود و از کجا آمد؟.    این خودِ لعنتی، همیشه و حتی خیلی بیخودی با من بوده و خود را به من تحمیل کرده؛ چه آن زمان که کودکی بیش نبودم اما بین من و دیگران به علتی که آنروز برایم مرموز بود تفاوت عجیبی می دیدم که بعدها فهمیدم آن علت، خودباوری دیگران و خودکم بینی من بود که بعدها عقده شد و بصورت خودنمائی بروز کرد؛ و چه امروز که از هرچه خود هست بدلیل درک و تحمل این همه فشار و تبعیض بین خودی و  غیر خودی و نخودی (آنچه در بیشتر جوامع دیدم) بیزارم.      کودکی بیش نبودم که می دیدم، من بی خود دست و پا می زنم و بعضی ارزش ها از قبل تعیین شده و بعضی مرزها بین آدم ها بصورت خود به خودی هست. کودکی که بی آنکه خود نقشی در پیدایش خود داشته باشد را در نظر بگیرید که مثلا" در یک خانواده اقلیت یا ضعیف هم بدنیا آمده باشد (غیر خودی)، تا آخرش را بخوانید: ....    از انواع حقارت ها و توسری ها از هم سن و سال ها گرفته تا والدین شان را باید تجربه کند؛ لابد خود آنها خیلی شایستگی ذاتی داشته اند که در خانواده ای از نوع خودی زاده شده اند؛ لابد خدا هم در مورد آنها خودی و غیر خودی و نخودی کرده دیگر!....    بزرگتر که شدم و وارد درس و مشق و مثلا اجتماع شدم خواستم سری بین سرها باشم؛ بازی نمایان شدن این خود بیشتر شد، هر جا می خواستم خودی نشان دهم، یک چیز کم داشتم، بی خودی  زور میزدم، آخه بابا من غیر خودی بودم. به مرور خود باوری خودی ها وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1401 ساعت: 4:18

  وای بر من،     در روءیای شیرین دیدارش،        که به خیالم، شاید زود،         همین نزدیکیها می بود          من چون کودکی خوابم برده بود              ولی او ارام و در سکوت،               دیرگاهی بود که از برم کوچیده بود               اکنون این منم: تنها،در هم و مغموم، در خزان روزگار                تنهاتر از هر روز ، در سوگ لحظه های دیروز                لیکن اوست: لبریز از هستی، در بهار آرزو، سرخوش از فردا                   باز می گویم شکر، شادیش افزون باشد و بی انتها                      چونکه او بود مرا ، دلیل شادی و  سکون و  هم آرام                          بعد از او هیچ گاه ، با هیچ کس و در هیچ جای                                  دل نگیرد قرار، سر نگیرد سامان،                                    او که رفت، خزان شد،....                                    کاشانه ی من، تا ابد ،ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1401 ساعت: 4:18

کودکان؛ آی عاصيان، تلخکامکان بی بهره گان از خانمان؛آی طفلکان شاید فردا بسیار بخوانيد ، يابشنوید از همگان؛ در همه جا؛ در هر زمان در کوی و برزن؛ در همه شهر و دیار این جهان، در دیر، در مسجد، در آتشگهان؛ در قصه؛ درشعر در رمان: « قصه ی ما و سادگی؛ دانائی و پرمایگی حماسه ی آزادگی؛ غمخوارگی؛ دلدادگی یا وحدت و برادری؛ برابریِ بشرادامه مطلب

برچسب: کودکان,کودکان,فردایمان, نویسنده: سپیده اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 5:26

آئینه ای دربرابرم، نقش پائیز در آن پیداست: اشکِ من، بارانِ بی شمار آهِ سردم، همچو بادِ بیقرار بغض هایم، ابرهایِ ماندگار شعرهایم، واژه واژه، برگ برگ، بازتابی از خزانِ پُر زِ رنگ. پائیز ۱۳۸۸ شاپرک + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۸۸ساعت 2:15&nbsp توسط | ادامه مطلب

برچسب: پائیز, نویسنده: سپیده اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 5:26

آب روان بودم، بسترِ رود و جویباران تا دریا، جولان گاهم؛ مانده-آبِ تالابِ پلشتی شدن تا کی؟ عقاب آسمان بودم، پهنه یِ بیکران آبی و ستیغِ کوه، ماءوایم؛ با کرکس و کلاغ و جغد سرکردن تا کی؟ پلنگ کوهساران بودم، همآورد شیر و هم رزم ببر؛ با تازی و شغال و سگ، هم آشیان شدن تا کی؟ شاپرک - مردادادامه مطلب

برچسب: دیروز,امروز, نویسنده: سپیده اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 5:26

از راه گذشتی و طائر قلبم از دام برست

از ما گسستی و پرتو شوقت از بام گذشت

زنهار ترا چگونه طی شودت آن دمی ز عمر

که بی شعله ی وصل و باده و جام گذشت؟

شاپرک - دی ماه ۱۳۸۹

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 9:9&nbsp توسط |


برچسب: نویسنده: سپیده اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 5:26

تو نمی دانستی ؟ از همان روزی که رفتی؛از همان شب نقش تو در قاب بی فروغ ديده ی من لب طاقچه ی ساکت دل؛ مهمان شد تو نمی دانستی؟ نقش تو در دیده و یا در دل من چیزی نیست چون رد گل؛ پر پروانه؛ یا بافه ی دود که نسیمی ببرد آنرا زود نقش تو در دیده ویا در دل من؛ سوختن است خبر ثبت و یامحو یک خاطره نیست قصه ی حبس قناری و پرپر زدن است مرگ یک زیستن است درد هجران من و خنده ی تو آسان نیست با نگاهی؛ گاهی از سر لطف؛ دل مداوا نشود بغض من کمتر از دمدمه ی ابر بهاران نیست درد من را غیر باز آمدنت درمان نیست ۲۰/۶/۱۳۸۸ ادامه مطلب

برچسب: نقش تو روی آب,نقش تو نیاز نواب,نقش تو نیاز نواب دانلود,نقش توبه در سقوط مجازات,نقش تويتر,نقش توپخانه در دفاع مقدس,نقش تو از خیال من,نقش تولید در اقتصاد,نقش توبه در تربیت,نقش توحید در زندگی انسان, نویسنده: سپیده اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 1:04

کودکان؛ آی عاصيان، تلخکامکان بی بهره گان از خانمان؛آی طفلکان شاید فردا بسیار بخوانيد ، يابشنوید از همگان؛ در همه جا؛ در هر زمان در کوی و برزن؛ در همه شهر و دیار این جهان، در دیر، در مسجد، در آتشگهان؛ در قصه؛ درشعر در رمان: « قصه ی ما و سادگی؛ دانائی و پرمایگی حماسه ی آزادگی؛ غمخوارگی؛ دلدادگی یا وحدت و برادری؛ برابریِ بشری!» هیهات، که ین همه افسانه است؛ گوش نسپرید؛ دل به افسون افسانه ندهید. ما رهروانِ صد کوره راه بودیم؛ چراغ فکر هامان خاموش؛ ادامه مطلب

برچسب: کودکان بیش فعال,کودکان کار,کودکان زیبا,کودکان استثنایی,کودکان بی سرپرست,کودکان سرطانی,کودکان خیابانی,کودکان غزه,کودکانه ها,کودکان پرخاشگر, نویسنده: سپیده اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 1:04

تا طلوع نگاهت، در پس افق بی اعتنائی، پدیدار شد ابر دیدگانم باریدن گرفت، و اکنون سیلاب درد، در جانم می پیچد. انبوه کلاغان، که در نبودنت، در خیال خود تا همیشه با ما هم آشیان می شوند منقار به زخم جانکاهم می زنند. ما ماندیم و باران بی امان و سیلاب درد، ما ماندیم و رخسار زرد. ما ماندیم و کلاغان ناآشنای هم آشیان. با یاد نگاهی، و اینک آهی جانسوز در نبودنت ای آغاز بی پایان .... شاپرک ۱۰/۴/۱۳۸۸ ادامه مطلب

برچسب: ای معلم تو را سپاس ای آغاز بی پایان, نویسنده: سپیده اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 1:04

آئینه ای دربرابرم،

نقش پائیز در آن پیداست:

اشکِ من، بارانِ بی شمار

آهِ سردم، همچو بادِ بیقرار

بغض هایم، ابرهایِ ماندگار

شعرهایم،

واژه واژه،

برگ برگ،

بازتابی از خزانِ پُر زِ رنگ.

پائیز ۱۳۸۸ شاپرک

برچسب: من و تو,پلاس,استیج,hd,شبکه نیم,خبر,شکن,اچ دی,من واشنطن,بفرمایید شام, نویسنده: سپیده اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 1:04

آب روان بودم، بسترِ رود و جویباران تا دریا، جولان گاهم؛ مانده-آبِ تالابِ پلشتی شدن تا کی؟ عقاب آسمان بودم، پهنه یِ بیکران آبی و ستیغِ کوه، ماءوایم؛ با کرکس و کلاغ و جغد سرکردن تا کی؟ پلنگ کوهساران بودم، همآورد شیر و هم رزم ببر؛ با تازی و شغال و سگ، هم آشیان شدن تا کی؟ شاپرک - مرداد ۱۳۸۹ ادامه مطلب

برچسب: دیروز امروز فردا,دیروز امروز فردا زائری,ديروز امروز فردا حامد زماني,دیروز امروز فردا نجفقلی حبیبی,دیروز امروز فردا تیتراژ,دیروز امروز فردا فیلم,دیروز امروز فردا سراب,دیروز امروز فردا,دانلود تیتراژ,دیروز امروز فردا مجری,دیروز امروز فردا سریال, نویسنده: سپیده اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 1:04

از راه گذشتی و طائر قلبم از دام برست

از ما گسستی و پرتو شوقت از بام گذشت

زنهار ترا چگونه طی شودت آن دمی ز عمر

که بی شعله ی وصل و باده و جام گذشت؟

شاپرک - دی ماه ۱۳۸۹

برچسب: غروب الشمس,غروب جمعه,غروب آفتاب,غروب الشمس شعر,غروب پاییزه,غروب الشمس خواطر,غروب چت,غروب عشق,غروب دریا,غروب خورشید, نویسنده: سپیده اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 1:04

صفحه بندی